تبليغاتX
قصه های من و غربت

 انگار هیچ وقت مشکلات در زندگی قابل حل کامل نیستند وبا پیشرفت روز افزون علم مشکلات بیشتر هم میشوند.الکترونیکی شدن صد در صد زندگیها معضل جدیدی است که تازگیها خیلیها با آن دست وپنجه نرم می کنند.و کجدار ومریز گرفتار عواقب آن به هر شکل میشوند.مشکل جدیدی که در ضمن بسیار پر طرفدار وخوشایند است و ظاهری بسیار جذاب و زیبا دارد.

من هم تازگیها به این موضوع زیاد فکر می کنم .دلیلش هم به نوعی دچار شدن به این مشکل است.دوقلوهای کوچک من بسیار دلبسته هر گونه لوازم الکترونی هستند .کوچکتر که بودند تقریبا تا ۵ سالگی play station بود وبعدتر Game boyوpspبه شدت که حتی در رختخواب هم از آن دل نمی کندند.وحالا به این مجموعه Labtopهم اضافه شده وهر کدام خواستار دستگاه جداگانه ای هستند.این موضوع وحس رقابت شدید بچه ها با هم در محیط مدرسه وبه نوعی چشم وهمچشمی در استفاده از این بازیها مدتی است فکرم را به خود مشغول کرده است.اول پیش خودم فکر کردم به نوعی استفاده از این وسایل را در خانه تحریم کنم وطی یک اقدام قاطع همین کار را کردم .ولی فایده ای که نداشت هیچ آنها را نسبت به این موضوغ حریصتر هم کرد.بعد فکر کردم در ساعات بخصوصی به آنها اجازه بازی بدهم وبیشتر به سمت بازیهای پرتحرک وفکری تشویقشان کنم .برایشان انواع بازیهای فکری را خریدم وراه وروش را بهشان یاد دادم .ولی این کار هم جواب نداد.نشان به این نشان که بازیها گوشه اتاق بلا استفاده خاک میخورند وشور وهیجانش فقط برای همان لحظه بود .بچه ها حتی بازی هم که نمی کنند از شخصیتهای مختلف سی دی های کارتونی اکشن حرف میزنند ودر عالم خودشان آنها را الگو قرار می دهند.بعضی مواقع کارتونهای قدیمی را برایشان مثال میزنم ومثلا می گویم این کارتون را زمان بچگی میدیدیم زیر زیرکی میخندند ومی گویند:مامان اونموقعها چه کارتونهای زشتی میدیدی.خیلی خسته کننده بودند.

نمیدانم با این موضوع چطوری برخورد کنم که به روحیه وعلایق آنها هم لطمه ای وارد نشود.شمادوستان خوبم آیا به این مشکل فکر کرده اید؟ چه باید کرد که بچه ها یمان خیلی به این وسایل دلبسته نشوند؟

 

نوشته شده توسط مهرناز در ساعت 22:17 | لینک  | 

سلام به همه دوستان خوبم :

راستش باز هم باید تاخیر در نوشتن را مستقیم به گردن گرفتاری بیندازم که صد البته دلیل زیاد موجهی نیست.دلم برای همه تنگ شده بود واز اینکه دیدم تعطیلات به همه خوش گذشته شاد شدم.

سال جدید برای ما هم آغاز شد در حالی که از فضای عید وهیجان وهیاهو به دور بودیم.آقای همسر سر کار ودوقلوها مدرسه بی هیچ تعطیلی خوشایندی .یادم به عیدهای ایران وخیابانها ومغازه ها وبروبیاها می افتاد وراستش حتی دلتنگ هم شدم.اما با آن هم کمی کنار آمدم.بعد هم که کار ودرس ومدرسه وامتحانات که کم کم دارد از راه میرسد.و بعد لحظه شماری برای تابستان خوب و.....وعمر که مثل برق وباد میدود ومیرود وبه گرد پایش هم نمیرسی.بعضیها در زندگی برای هرکارشان برنامه دارند .وواقعا طبق همان تایم هم رفتار میکنند.کار بیرون. کار خانه .بچه ها .مطالعه به موقع.تحقیق .نوشتن.وحتی شاید در کنارش تفریح.نمیدانم راست است ؟میشود باور کرد؟همه این کارها با هم؟

بعضی مواقع شبها با خودم فکر میکنم از فردا از فردا برای خودم یک برنامه دقیق میریزم ومطابقش عمل میکنم برنامه ای که همه چیز درش گنجیده شده باشد وبتوانم به همه کارهایم برسم و مهمتر از همه احساس رضایت از خود داشته باشم.وحتی بتوانم به راحتی خودم راتمجیدکنم اما.............صبح که میشود همان آش قبلی است وهمان کاسه قدیم.وبراحتی همه افکار نقش بر آب میشود .و من همان آدم قبلیم.به نظرم در هر کاری حرف زدن وحتی فکر  کردن ساده تر از عمل کردن است و اکثر آدمها همیشه آسانترین راه را در زندگی انتخاب میکنند.بدون اینکه هیچ وقت از خودشان رضایت قلبی داشته باشند.شاید کسانی هم باشند که معتقد به گذران زندگی به هر نحو باشند وفکرشان را مشغول این مسائل نکنند.

شما دوستان خوبم جز کدام دسته هستید؟آیا برنامه ریزی دارید وبه آن عمل میکنید ؟منظورم برنامه شعاری نیست برنامه واقعی که با بخواب رفتن (مثل من)از ذهنتان پاک نشود.خوشحال میشوم در این باره تجربیات خوبتان را بازگو کنید.تا بعد.......................................

 

 

نوشته شده توسط مهرناز در ساعت 11:47 | لینک  | 

آخر هفته پیش به اتفاق آقای همسر وبدون حضور دوقلوها تصمیم گرفتیم برویم سینما فیلم ببینیم و البته آخرین سانس یعنی ساعت ۵/۱ شب را هم انتخاب کردیم .تا کمی یاد حال وهوای قدیمتر (اوایل ازدواجمان)بیفتیم.نگاهی به لیست مختلف فیلمها انداختم:(جدیدترین فیلم براد پیت. فیلم تخیلیINKHEART .جدیدترین فیلم هندی با عنوان دهلی.فیلم جدید بروس ویلیس.) وووو....بالاخره اسم این فیلم توجهم را جلب کردSLUMDOG MILLIONAIRE .به آقای همسر گفتم: این فیلم هفته پیش کلی جایزه اسکار را درو کرده بریم شاید فیلمی متفاوت را دیدیم.وبه انتظار دیدن فیلمی متفاوت وارد سینما شدیم .فیلمی غیر منتظره که علیرغم ساعت دیروقتش نه تنها من بلکه همسرم را هم روی صندلی میخکوب کرده بود.فیلمی از زندگی مردم هند که توسط کارگردان انگلیسی DANNY BOYLE ساخته شده واز هنرپیشه های غیر حرفه ای وساده بخصوص قشر کودک ونوجوان به وفور بهره گرفته است.فیلم زیبا بود آنقدر که احساس فیلم دیدن را نداشتی انگار زندگی جلوی رویت جریان داشته باشد.جاری باشد وتو تماشا کنی وقلبت هی تند تند بتپد.فیلم با ضربا هنگ تندی شروع میشود.پسرک جوانی بنام جمال مالک در مسابقه سئوالات برنده بیست میلیون پول شده که در تاریخ کشور بی سابقه است وبی سابقه تر اینکه پسرک بسیار فقیر وآبدارچی یک شرکت ارتباطی است.وچیزی که پلیس را به شک می اندازد جواب دادن پسرک به تمام سئوالهای حرفه ای وتخصصی است که این با توجه به بیسواد بودن پسرک کمی عجیب است فیلم با شکنجه وبازجویی پلیس آغاز میشود که میخواهد از پسرک اعتراف بگیرد که او در این مسابقه زنده تلویزیونی تقلب کرده است.فیلم مسابقه توسط پلیس مرور میشود.سئوالها تک تک نمایش داده میشوند وبا مرور هر سئوال پسرک به گذشته وزمان کودکی خود فلاش بک میزند وجواب سئوال را نقبی بر فقر وزندگی گذشته میداند.بهمین راحتی .جواب تمامی سئوالات در زندگی جریان داشت اگر فقط کمی دقت میکردی همین........وپسرک مات وخجول با قیافه واقعی بهت زده جلوی دوربین این جوابها را به عنوان درد حس کرده بود تک تکشان را.......همین........

موسیقی فیلم بی نظیر است آنقدر زیبا که دلت میخواهد چشمهایت راببندی وگوش کنی واحساس کنی.فیلمبرداری بی نظیر است.صحنه های مربوط به تاج محل بقدری جدید ونو فیلمبرداری شده که خود من برای اولین بار بود این نوع فیلمبرداری را میدیدم. ریتم فیلم فوق العاده است.بازیهای غیر حرفه ای کودکان ونوجوانان درخشان است. همه چیز لبریز از درد اما از نوع واقعی است یادم به فیلمهای کیارستمی افتاد که چطور از بچه های غیر حرفه ای بازیهای درخشان گرفته بود.همه چیز از نوع بهترینش است.

خلاصه دیدن چنین فیلمی می ارزید به اینکه ساعت ۵/۳ صبح از سینما راهی خانه شوی وتا صبح هم دوباره بیدار وچشم به سقف دوخته صحنه های فیلم را با خودت مرور کنی وباز هم لذت ببری

به همه دوستان خوبم دیدن فیلم را توصیه میکنم....ببینید وتعریف کنید

پیوست:فکر کنم در ایران  سی دی همه فیلم ها ی جدیدباشه درسته؟....

نوشته شده توسط مهرناز در ساعت 19:36 | لینک  | 

اسم تعطیلی که می آید یه جورهای خوبی لذت بخش است.ومن را بیشتر یاد استراحت وخواب می اندازد. از امروز به مدت یک هفته تعطیلات ما شروع میشود.مناسبت آن جشنهای استقلال ملی اینجاست.بچه ها با لباسهای ملی وپرچم وبادکنک های رنگی همه جا میچرخند. همه اسپری های برف شادی در دست دارند وتمام ماشینها را که در این شلوغی با سرعت کم حرکت می کنند پر از برف وسفید می کنند .همه درهای ماشین وپنجره ها را کاملا از داخل قفل می کنند چون ممکن است تا بخودت بیایی در ماشین را باز کنند وتو وداخل ماشین را سراسر اسپری بپاشند که البته در این روز رنجشی هم در کار نیست .هر چه هست لذت وشادی بچه هاست وبزرگترها که از شادی آنها لذت میبرند.

دوقلوهای کوچک من نیز از این قضیه بی بهره نیستند.آنها نیز با خوشحالی از چند روز قبل برف شادی میخرند ومنتظر میشوند.وهمزمان با حرکت ماشین با دستهای کوچکشان رهگذرها را سرتاپا سفید پوش میکنند.شادی می کنند .واز ته دل بی هیچ دغدغه ای میخندند.خوش بحال کودکیشان.

بالاخره تعطیلات برای ماهم بدون شادی نیست وآن هم رفتن به یک خواب راحت است که درش مجبور نباشی با صدای زنگ ساعت بپری واز رختخواب خوب دل بکنی

پیوست:

اینم عکسای دوقلوها در جشن دیروز

Image and video hosting by TinyPic

 

گل پسرم امیر در حال برف پاشی

Image and video hosting by TinyPic

 

واینم آریای شیطون:

Image and video hosting by TinyPic

 

اینم بچه ها بهمراه دوستانشون:

Image and video hosting by TinyPic

پیوست:متاسفانه نمیدونم چرا عکسا فقط برای ایران باز نمیشه

نوشته شده توسط مهرناز در ساعت 13:31 | لینک  | 

سلامت را نمیخواهند پاسخ گفت

                                               که سرها در گریبان است

کسی سر برنیارد کرد پاسخ گفتن ودیدار یاران را

                                   که سرما سخت سوزانست

دوباره سروکله ما در دنیای مجازی پیدا شد.انگار علیرغم همه گرفتاریها باید آمد کارتی زد اعلام حضوری کرد وتا بار دیگر.فکر میکنم این هم یکی از خاصیت های زمستان قشنگ باشد.زمستان سفید واینجور که خبرها از ایران میرسد پر برف وپر شور.هر کدام از فصلها انگار یک ویژگی خاص وبرجسته دارند .برای من تابستانها پر از فراغت شیرینی است که میتوانی درش کتاب بخوانی .مطلب ووبلاگ بنویسی وهی تند تند مغزت را از همه چیزهای خوب پر کنی وتا مدتها ذخیره مغزی داشته باشی حتی برای زمستان قشنگ.

بهرحال سرزدن به نوشته های دوستان ومرور سریع مطالبشان مثل همیشه غرق لذتم میکرد.اما نوشتن نظر را شرمنده بودم .اول امتحانات خودم وبعد دوقلوها وتصحیح برگه ها تمام وقتم را درگیر کرده بود.اینروزها از همیشه خسته ترم واقعا نمیدانم برای آشفتگیهای روحی بایدچه تمهیداتی اندیشید که شعاری وغیر قابل اجرا نباشدولااقل بتوانی خود وجودیت را سیراب کنی.این نوسانات که بی شک برای همه پیش می آید چند وقتی سر میرسد وامان از تو میبرد.بی وقفه وسیلی وار .

راستی راه گذر از نوسانات روحی چیست ؟چگونه میتوان سریع برگشت وآرامش راکسب کرد؟آیا این روحیه به اختیار خود شخص است.از همه دوستان عزیزم دعوت میکنم در مورد این تلاطم روحی موقت ونه دائم صحبت کنند.البته اگر عذر مرا بخشیده باشند.

تا بعد.......................................................

 پیوست۱:میخواستم از همین جا  از راه دورتولد خواهر عزیزم را تبریک بگویم .صد ساله باشی وشاد

پیوست ۲:هوا عجیب گرم شده .نمیدانم تابستان چه خبر میشوذ. 

نوشته شده توسط مهرناز در ساعت 11:5 | لینک  | 

امروز از هر روز افسرده ترم احساس خستگی مفرطی دارم دیشب زود خوابیدم اما اصلا خوب نخوابیدم خوابهای عجیب وغریبی میدیدم .امروز هم حس کسالت عجیبی دارم .مثل این حس که از یک سال بزرگتر شدن خودم راضی نباشم یا تجسم عینی وآینه ای لحظه به لحظه رویارویی با خودم.نمیدانم هرچه هست حس خوبی نیست.بااینکه دراین چندروزه به واقع همه چیز های خوب برایم رخ داد (همسرم از چند روز پیش در یک جمع خیلی کوچک با یک کیک کوچولو وکلی هدیه سورپرایزم کرد تا نتوانم حدس بزنم چه نقشه ای دارد که موفق هم بود) دیشب هم با هم رفتیم خرید وبعد بیرون شام خوردیم اما من کاملا در دنیای خودم غرق بودم در طول راه یک کلمه حرف نزدم وحتی به حرفهای همسرم هم درست گوش نمیدادم .یک جور عجیب .مثل آدمهای مسخ شده وغربت زده. برای خودم کمی باورنکردنی بود.بعد زود مسواک زدم وخزیدم توی تخت وساعت۳۰/۱۰ خوابم برد.الان که این مطلب را مینویسم سر کار هستم وهنوز نتوانستم خلق وخویم را بدست بیاورم.البته هدیه زیبای دوست همکارم که یک روسری خوشگل ترکمن کار ایران بود یک خورده حال وهوایم را عوض کرد ومنو یاد ایران انداخت واینکه خانواده ام همه دور هم جمعند ومن کنارشان نیستم واینکه از همین جا برای همه شان آرزوی خوشی وسلامتی میکنم.....................................................................................

واینکه بالاخره امروز با همه این اوصاف روز تولدم است

 

پیوست:مثل همیشه مرسی از دوستای خوبم بخاطر تبریکای قشنگشون

پیوست ۲:فکر کنم ایران الان خیلی سرد شده باشه جای ما برای برف بازی خالی

نوشته شده توسط مهرناز در ساعت 10:4 | لینک  | 

مدتیست که روزمرگی مثل همیشه احاطه ام کرده .خوردن وخوابیدن وکارکردن جزئی همیشگی از من شده .نمیدانم نویسنده های که دوشغله هستند چطور همزمان مینویسند وکار میکنند .چطور بین زندگی کاری ونوشتن تفکیک برقرار میکنند .چطور میتوانندفکرشان را آزاد کنند وبرای مردم بنویسند بسرایند وخودشان هی درگیر باشند .فکر میکنم کمی سخت باشد اینکه افکارت را در آن واحد به چندین نقطه مختلف بفرستی وتازه بخواهی از تفکرت استفاده سازنده ببری.حرفی بزنی وخودت درگیر مطلب دیگر باشی .فکر میکنم وبلاگ نویسی هم تقریبا چیزی در همین حدود است. وتناسب نود ونه درصدی با اوقات فراغت دارد. لااقل در مورد من این مطلب صادق است.اینکه دوست دارم وقت زیاد با آرامش داشته باشم تا بنویسم .لب تاب را ببرم توی آشپزخانه (بهترین جای خانه از نظر من) بنشینم روی صندلی وهی قهوه بخورم وهی تایپ کنم .فضای دلپذیری که دلم میخواهدش و وقتش را ندارم .البته بعضیها هم شاید عکس این مطلب باشند یعنی وقتش را داشته باشند اما ننویسند حرفی برای گفتن نداشته باشند یا نخواهند بگویند............بگذریم.اسم قهوه آوردم یاد مطلبی افتادم.

چند روز پیش کتاب کم حجمی را که از ایران با خودم آورده بودم خواندم .(کافه پیانو)داستان در موردمدیر یک مجله است که با بستن  آن کافه ای را برای امرار معاشش افتتاح میکند آدمهای مختلف والبته روشنفکر داستان هر کدام با علاقه به یک نوع قهوه خاص موشکافی شخصیت میشدند که در نوع خودش بسیار منحصر به فرد بود ومن تا چند روز با خودم فکر میکردم راستی میشود آدمها را از روی علایق وسلایقشان شناخت .مثلا شخصیت مشتریی که اسپرسو میخورد با آنکه قهوه ترک میخورد از زمین تا آسمان بود .کتاب علاوه بر ساختار محکمش از یک جامعه شناسی قوی بهره میبرد وبدون توجه به حجم کمش سرشار از گفتنیهابود.

الغرض قصد نقد کتاب را نداشتم دوست داشتم دوستان خوب وبلاگی ام در مورد شخصیت آدمها ورابطه آن با علایقشان بگویند  ومثال بیاورند.همه دوستانم را دعوت میکنم.

 

نوشته شده توسط مهرناز در ساعت 11:9 | لینک  | 

چه هنگام می زیسته ام؟

کدام مجموعه ی پیوسته ی روزها وشبان را

                                                         من ـ

اگر این آفتاب

              هم آن مشعل کال است

                            بی شب نم وبی شفق

که نخستین سحرگاه جهان را آزموده است.

چه هنگام می زیسته ام؟

کدام بالین وکاستن را

                          من

که آسمان خودم

چتر سرم نیست؟ـ

آسمانی از فیروزه ی نیشابور

با رگه های سبز شاخ ساران

هم چون فریاد واژگون جنگلی

                                     در دریاچه ئی

آزاد ورها

هم چون آینه ئی

که تکثیرت می کند.

 

بگذار

        آفتاب من

                    پیرهن ام باشد

وآسمان من

                 آن کهنه کرباس بی رنگ

بگذار

برزمین خود بایستم

بر خاکی از براده ی الماس ورعشه ی درد

بگذار سرزمین ام را

                          زیر پای خود احساس کنم

وصدای رویش خود را بشنوم

رپ رپه ی طبل های خون را

                                   در چیتگر

ونعره ی ببرهای عاشق را

                                 در دیلمان.

وگرنه چه هنگام می زیسته ام؟

کدام مجموعه ی پیوسته ی روزها وشبان را من؟

 

پیوست:نمیدانم چرا هوس کردم در این پست این شعر شاملو را بگذارم شاید بهانه اش یادبود شکست حصر آبادان باشد ومن که هر جا باشم باز هم دلم برای شهرم میتپد وگاهی با یاد بچه هایی آنقدر زلال که با دستهای خالی وخاکی ایستادند و جنگیدند ومردانه شهرشان راپس گرفتند میبارم.یاد بچه های سرزمین زیتون که یا نماندند ویا اگر هستند در مرور خاطرات شهرشان پیر شدند.یاد نخلهای بی سر وصدای فیدوس وعطر خوش شمشاد وشرجی.یاد اروند رود وسرودش وبلمها که برایم همچنان حکم سروهای شیراز را دارند در ایستادگی .یاد سرزمینم..................................و من که اگر چه غریب ودورم ولی گاهگاهی بیاد همگیشان میبارم.

 

نوشته شده توسط مهرناز در ساعت 16:9 | لینک  | 

تاجایی که یادم میاد به فیلم دیدن علاقه داشتم در کنار عشق شدید به ادبیات تماشای فیلم خوب هم میتوانست آرامم کند وذهنم را پرواز دهد.نوجوانیم به برکت داشتن پسر عمویی بسیار هنرمند وشاعر ومنتقد (ایشان عمری به دنیا نداشتند ودر جوانی از پیش ما رفتند که روحشان شاد) فیلمهای بسیار خوبی میدیدم .از دکتر ژیواگو و اسپارتاکوس گرفته تا بربادرفته واوژنی گرانده وهمشهری کین وفیلمهای سخت فلسفی وهنری تا برسد به فیلمهای بسیار زیبای ایرانی مثل باشو غریبه ای کوچک ومسافران وناخدا خورشید وهامون و.........

دیدن فیلم خوب با ارزش بالای هنری مثل مسکنی آرامم میکرد .فکر میکردم . سبک سنگین میکردم وحتی بزرگتر که شدم همراه همین پسر عمو نقد وبررسی.یه جورهایی لذت میبردم از پیدا کردن کوچکترین تمها ونبضهای فیلم که شاید خیلیها حتی به آن توجه نکنند.بعضی اوقات هم سینما میرفتم واز کم محلی به بعضی فیلمهای خوب دلگیر میشدم .مثلا یادم میاد وقتی برای تماشای فیلم ناصرالدین شاه آکتور سینما رفتیم سرجمع شاید ۱۰ نفر داخل سالن نبودیم .یا دوران دانشجویی برای دیدن طعم گیلاس کیارستمی سینما رفتیم وفکر کنم تا انتهای فیلم من ودوستم و۲ یا ۳ نفر دیگر تا آخر نشسته بودند.وبعد تر هم که فیلمهای خوب رفته رفته کمرنگ وکمرنگ تر شدند.بگذریم صحبت اصلیم این بود که ما امسال تابستان برای اینکه از فضای فیلمهای ایرانی دور نباشیم هر چه سی دی ودی وی دی دم دستمان آمد خریدیم و آوردیم تا سر فرصت تماشا کنیم ولذت ببریم.یک هفته بعد از برگشتنمان از ایران به همسرم گفتم :چطوره امشب یه فیلم خوب ایرانی ببینیم.این فیلم امسال پر فروشترین فیلم سینمای ایران بوده .فیلم توفیق اجباری.فیلم را دیدیم.چه حدس میزنید؟لب ولوچه من که بکلی آویزان شده بود.همسرم هم بیخودی به حرکات بیمعنی وهجو رضا عطارن میخندید واصلا به فیلم توجهی نداشت.فیلم  پر از سوپر استار واینقدر ضعیف.یک آن یاد فیلم هنرپیشه افتادم بخاطر داستان مشابه از زندگی یک هنرپیشه .اما بقول معروف این کجا وآن کجا؟شبهای بعد کم کم بقیه فیلمها را دیدیم وهر بار از بار پیش متاسفتر میشدم .فیلمهای مبتذل وآب دوغ خیاری که دست کمی از فیلم فارسیهای قدیمی نداشت که هیچ بعضیهاشان هم دست آنها را از پشت بسته بود.بعضی هم کپیه شده همان فیلمها اما در زمان حال بودند.براستی سینما را چه میشد؟در تمام این کلکسیونی که همراه آورده بودم دریغ از یک فیلم خوبی که بشود کمی روی آن تامل کرد.البته ابن را قبول دارم که سلیقه افراد در هر زمینه ای از دیگری متفاوت است وشاید بعضیها هم از دیدن این فیلمها خوششان بیاید .اما اینکه با هجویات وطنزهای بیمعنی وبدون فکر وچاشنی اش کمی مسخره بازی فیلم بسازند نوبر بود.دیشب دوباره یاد علی عابدینی هامون افتادم .یاد باشو و محمد رضا نعمت زاده خانه دوست کجاست افتادم یاد مشق شب وکلوز آپ وپری وحتی لیلا افتادم .یاد ناصر الدین شاه آکتور سینما افتادم وعکاسباشی وآتیه واحوالات سینماتوگراف.دلم هوس دیدن دونده وسازدهنی داشت .دلم برای دیدن یک فیلم خوب لک زده بود.............................................

نوشته شده توسط مهرناز در ساعت 15:56 | لینک  | 

Image and video hosting by TinyPic

 

این عکس از جشن فارغ التحصیلی بچه هاست وامسال کلاس بالاتر هستند. من زیاد اهل عکس گذاشتن نیستم فقط برای دوستانی بود که میخواستند تجسمی از بچه ها داشنه باشند.آن روز برای بچه ها بسیار روز بیادماندنی بود واطمینان دارم به عنوان خاطره در حافظه کوچکشان ثبت خواهد شد.مثل ما که راه وبیراه در ذهنمان بدنبال خاطراتی شیرین از دوران کودکی هر چند کوچک در پس زمینه حافظه امان هستیم واز آن ها یاد میکنیم.آرزو میکنم یادگارهای شیرین برای همه بیشتر از تلخیها باشد .همین....................

پیوست:مرسی از اظهار لطف همه دوستای خیلی خوبم نسبت به من وبچه ها.

نوشته شده توسط مهرناز در ساعت 2:23 | لینک  |