تبليغاتX
قصه های من و غربت

دلتنگم .برای نخلهایت .دستان پینه بسته ات .غم

غربتت .جور عجیبی ام امروز .عشق مخلوط با

دلتنگی .عصاره عجیبی است.یاد مولا در بند بند وجودم

پاک وزلال میرود و میشوید وشفاف میکند.حس غریبی

دارم امروز .دلم دوباره هوای کعبه را کرده .مسجدالحرام .

 مدینه .گنبدهای فیروزه ای مسجد النبی.قبرستان

بقیع .مظلومیتش وخاموشی غریبش.یاد سفر ۲ سال

پیشم افتادم وباز دلم هوایی شده.خوب میدانم .وقتی

توانستم برای اولین بار داخل مسجد النبی را ببینم .خانه

 علی ...بی اختیار تا میشوم .خم میشوم سجده

میکنم .حسم بازگوشدنی نیست .یک جورهایی

مدهوشم .به در مشبک خانه چشم میدوزم .اشک بی

اختیار سرریز میشود .به یاد مولایم جاری میشود کاش

 زمان می ایستاد وکاش سالها میماندم تا تهی شوم از

هر چیز زمینی وخاکی.پیشانی میمالم بر زمین ودر دلم

مینالم:

       یا علی گفتیم وعشق آغاز شد

 

جور عجیبی ام امروزمولا جان.........

 

پیوست ۱:شعر از استاد محمود اکرامی است

پیوست ۲:روز پدر را به بابای خوبم وهمسر عزیزم وهمه پدرهای خوب دنیا تبریک میگم

نوشته شده توسط مهرناز در ساعت 16:42 | لینک  | 

چند روز پیش با اصرار زیاد دوقلوهایم به تماشای فیلمی نشستم که اصلا در خودم حال وحوصله نگاه کردن به فیلمی کودکانه رو نمی دیدم .فیلم انیمیشنی کونگ فو پاندا.به جرات میگویم از دیدن فیلم پشیمان که نشدم هیج کلی هم لذت بردم.فیلم سرشار از تصاویر بسیار زیبا و پر از نکات جالب برای همه چه بزرگ و چه کوچک است.داستان فیلم درباره پاندای پرخور وچاق وبیمصرفی است که از عهده هیچ کاری بر نمی آید.وحتی توانایی کمک در رستوران پدرش را نیز ندارد ولی در عوض بسیار خیالباف است و در رویا خود را قهرمان سرزمینش ویک استاد طلایی کونگ فو می بیند.فضای فیلم در سرزمینی شبه چین اتفاق می افتد و وجود تضادهای مختلف به فیلم لطمه که نمیزند هیچ آن را زیباتر هم کرده است .مثلا این تضاد که پدر پاندا یک پرنده است بقدری در فیلم باور پذیر شده که به نظر بچه های کنجکاو من هم چیز عجیبی نرسید.یا بطور مثال استاد بزرگ معبد یک لاک پشت است یا استاد کونگ فو یک موش سختگیر واخمو است که استادی شاگردانی مثل یک ببر و یک مار و یک میمون ویک ملخ ویک پرنده را برعهده دارد یعنی در اینجا فقط تبحر مهم است نه کوچکی وبزرگی .همه چیز بسیار دیدنی وحساب شده است.اهریمن داستان  زندان بانها  و....... فیلم از طنزی قوی وناب بهره گرفته وشیرینی طنز صدای "جیم کری و آنتونیو باندراس"هم در طول فیلم حس میشود و در نهایت پیامی که با تلاش و پشتکار میتوان هر چیزی را باور پذیر کرد به شرط آنکه کسی در تو انگیزه ایجاد کند.

فیلم بسیار زیباست توصیه میکنم ببینید حتما لذت میبرید.حتی با وجود اینکه مثل من حوصله انیمیشن را نداشته باشید

نوشته شده توسط مهرناز در ساعت 0:56 | لینک  | 

اولا باید مثل همیشه از همه دوستای خوبم تشکر کنم که بهم سر میزدن .ثانیا امتحانا تموم شد ومن میتونم یه نفس راحت بکشم وبی خیال نمره و لیست بشم وثالثا خبر خوب دیگه اینکه من دارم میام ایران تا چند وقتی لبریز از هوای وطن بشم.این از این....

اما بعد ضمن تشکر از "کاوه عزیز "که منو به یه بازی دعوت کرد میخواستم نقبی بزنم به گذشته .بازی از این قراره.تاثیر گذارترین دوران؟  تاثیر گذارترین آدمها؟ تاثیر گذار ترین رابطه؟ وتاثیر گذارترین شخصیت در زندگی شما؟

اول تاثیر گذارترین دوران برای من بدون شک دوران نوجوانیه .دورانی که تموم آینده انسان توش رقم میخوره و  من وقتی بخودم اومدم که در این دوران سراسر پر تلاطم  حتی جای بعضی اهدافم با هم جابجا شده بود ومن این موضوع رو بعدها درک کردم .البته شیرینی های این دوران هم قابل ذکره واین دوران برای من مثل جذر ومد میمانست.

تاثیر گذارترین آدمها در زندگی من پدر ومادرم بودند وعجیب است که این تاثیر مستقیم حتی بعد از تشکیل زندگی هم بی وقفه با من بوده.تا جایی که بعضی وقتها فکر میکنم آیا من نیز برای فرزندانم تا این اندازه تاثیر گذار هستم ؟ومیتوانم در شکل گیری افکار آنها کمک کنم یا نه؟سخت است ومسلما فرداها ارزشها نیز با زمانه تغییر خواهند کرد.

تاثیر گذارترین رابطه بدون شک در ارتباط با همسرم است .حسی که عاشقانه بود وبه عقیده من اصلا کمرنگ نشده .دلیل این موضوع شاید اینست که ما بیشتر با هم دوستیم وخیلی راحت به نفع هم کنار میرویم واصلا مشکلات زندگی را بزرگ نمی کنیم واین خصلت ساده با همه چیز برخورد کردن را من از او یاد گرفتم.

واما تاثیر گذارترین شخصیت.آدمهای بزرگ زیادی هر کدام در مقطعی از زندگیم بسیار تاثیر گذار بودند حالا یا این تاثیر برای همیشه با من ماند و یا مقطعی واحساسی بود وبا گذر زمان کمرنگ شد.در نوجوانی "فروغ"وشعرهایش بسیار با من عجین بودند وبراستی که از خواندن شعرها لذت عجیبی میبردم بعدتر سید علی صالحی ومنیرو و قیصر امین پور و.....وهمه کسانی که با نوشتن زندگی میکردند

جالب است که بعضی وقتها کنکاشی داشته باشیم در گذشته .از همه دوستانم که مایل به شرکت هستند دعوت میکنم

 

پیوست:روز خوب مادر به همه مادران صبور وزنان زحمتکش مبارک باد

نوشته شده توسط مهرناز در ساعت 13:54 | لینک  | 

برایت نگفته بودم

پیرمرد هم

 دلش

به آخرین نیمکت چوبی ایستگاه خوش بود

وکلاهش

وعصایش

وسیگارش

بوی کهنه انتظار میداد

۰۰۰۰۰۰

ومن

وامتداد همه راهها

 که به شکل کودکی

وبادبادکی

    به سرزمین تو ختم میشد

وتو

مسافری از جنس حضور

که تنها نشانی اش انتهای ریل بود

وبعد۰۰۰۰۰

برایت نگفتم؟

من وپیرمرد

درآینه شکستیم

  وپیش رو انتظاری

 ایستگاهی

  وقطاری که هیچ گاه برنمی گشت۰۰۰۰۰

نوشته شده توسط مهرناز در ساعت 17:0 | لینک  | 

سلام به همه بروبچه های خوب وگل واونایی که تو این مدت منو فراموش نکردن .به خاطر این تاخیر طولانی مدت از همتون عذر میخوام گرفتاری بودو.......

راستش اینجا هم امروز روز معلم بود البته به نامگذاری این روز یک کمی شک دارم چون بقدری بچه ها از این روز لذت میبرن وجشن میگیرن  که حتی بعضی مواقع معلم بیچاره کمی فراموش میشه .بهرحال دانش آموزان من هم از این قاعده مستثنی نبودند وتمام طول روز رو بهر بهانه ای از زیر درس در رفتند .نکته خیلی جالبتر اینکه قرار بود امروز امتحان بدهند که سر صف همه پلاکارد بدست از معلم خواسته بودند که لااقل یه امروزو بی خیال امتحان.

خلاصه امروز همه روزی بود به غیر از روز معلم .روز پرخوری وشیطنت ورقص وپایکوبی.بعضی وقتا از این همه انرژی مهار نشده در وجود بچه ها تعجب میکنم اما زود به خودم میام ویاد روزایی می افتم که هیچ نیرویی در کلاس جلودار شیطنت خودمون نبود ومعلمها فقط بخاطر شاگرد زرنگ بودنمون این فضولیها رو نادیده میگرفتند.

خلاصه امروز رویهم رفته روز شیرینی بود مخصوصا اینکه تبریکات خاصی از ایران داشتم هم تلفنی وهم اینترنتی که همین جا از همشون تشکر میکنم .

امیدوارم همه معلمها باوجدان اخلاقی بالا بچه ها رو ساپورت کنن.دیدن اینکه اونا یه روزایی به مدارج بالای اخلاقی وعلمی برسن حلاوتی داره که فقط یه معلم خوب میتونه اونو درک کنه.

از همین جا روز همه آموزگاران فرهیخته رو تبریک میگم ودست همه معلمان واستادان خودم رو میبوسم

نوشته شده توسط مهرناز در ساعت 2:33 | لینک  | 

سروهای شیراز مرا میخوانند

                      میدانم

 باشد نخل هر چه مویه بلد است سر دهد.

مدتی طولانیست که ننوشته ام انگار دیگر بلد نیستم حتی دکمه های سیاه کیبورد را کمی نوازش کنم .خستگی وکاروبچه هاوزندگی روتین به کسی مجال نفس کشیدن نمیدهد.انگار سرعت در همه چیز مثل کلافی کاموایی در برم گرفته ورهایم نمیکند.تا دو هفته پیش حتی به ایران هم فکر نمیکردم.اما یکدفعه در سرود سروهای شیراز غرق شدم شعفی بس عمیق وباورنکردنی که آن هم علت داشت.ویزای خانواده ام صادر شده وما برای عید مهمان داریم.انگار همه خستگیهای این چند وقته بی برو برگرد از تنم بیرون رفته وآماده استنشاق بویی خوب هستم .مثل بوی قشنگ عیدی ایرانی .

دوقلوها هم مثل من هیجان دارند.سئوال میپرسند ومن اینبار برخلاف همیشه بااشتیاق به سئوالهای عجیب وغریب وبی سروتهشان جواب میدهم .وبا تمام انرژی سر کلاس میروم .احساس میکنم حتی شاگردانم هم از قضیه بو برده اند چون کلاس خشک ریاضی را با شوق من مخلوط میکنند ومعجون عجیبی میسازند از بحث در مورد فیلم وسینما گرفته تا فوتبال وبحث داغ قرمز وآبی که اینروزها دخترها را حسابی مجذوب خودش کرده.امیدوارم همه این حس خوب را تجربه کنند واونهایی که نزدیک خانواده هاشون هستند قدر بدونند.

راستی از همه دوستای خوبم در وب که این مدت منو از یاد نبردن تشکر میکنم وآرزو میکنم درختان سرو همه  را صدا بزنند.................قول میدم یکی یکی به همه سر بزنم وعذر بخوام تابعد..........

نوشته شده توسط مهرناز در ساعت 23:34 | لینک  | 

سلام به همه دوستای خوبم.یه چن مدتی نتونستم به هیچکی سر بزنم که همین جا از همه عذر میخوام .گرفتاری ودر آستانه امتحانات بودن دست از سرم برنمیداره.همه چیز حسابی شلوغ پلوغ ودر هم ریخته.کار ودرس بچه ها هم از طرف دیگه غوز بالا غوزه.خلاصه همه خوشگذرونیهای تابستون داره از تو دماغم درمیاد.الان هم که کم کم کریسمس وجشن وخواسته های عجیب بچه ها .واینکه بخوای بهشون حالی کنی که بابا عید ما عید نوروزه وکریسمس عید مانیست خودش داستانی داره .متاسفانه بچه ها عاشق پاپانوئل هستن ودرخت وجوراب وهدیه میخوان بدون اینکه بدونن ما هم حاجی فیروزی داریم .در ایام نوروز هم معمولا مدرسه هاشون تعطیل نیستن واین خودش بیشتر کمک میکنه به اینکه شیرینی این روزها رو درک نکنن.برای پسرای کوچولوی من ۱۳ روز تعطیلی وعیدی ومشق شب عید وماهی گلی وسفره هفت سین هیچ مفهومی نداره ونمی تونن اونو حس کنن .در عوض تا دلت بخوادهم عاشق (قرقیعان) ومراسم مخصوص اینجا هستن .وهم دلشون برای درست کردن درخت کریسمس ضعف میره.بعضی وقتا واقعا توی این موضوع درمیمونم که چطور باید برخورد کنم که بچه ها چند تا چیز رو توامان بفهمن.که این یه کمی سخته .

ولی فهمیدن یه چیز دیگه هم اصلا سخت نیست واون اینکه بچه ها عاشق رنگ وهیجان وشادی وچیزهای رنگاوارنگ وقشنگ هستند حالا مخصوص هر جایی که باشه.ودر هرفرهنگی.با همه این تفاصیل وبحثا منم پیشاپیش به همه بچه های عاشق پاپانوئل میگم کریسمس شما هم مبارک .نوروز ما هم درراه است

نوشته شده توسط مهرناز در ساعت 13:50 | لینک  | 

دیروز وامروز بشدت دلم گرفته بود.هوای ایران وبخصوص مشهد رو داشتم .صدای نقاره خونه همش توی گوشم زنگ میزد.تلویزیون هم دلتنگیمو بیشتر میکرد .هوای حرم رو داشتم .دلم پرمیکشید برای سقاخونه وباب المرادوپنجره فولاد.قصد سفر هم داشتم میخواستم برای دو روز هم که شده برم مشهد اما حجم کاری اجازه نداد ومن در حسرت شبهای حرم موندم.دیشب فیلم عجیبی رو از تلویزیون دیدم .صحنه حرم وکسانی که راه دورند ونمیتونستند برای زیارت بیان تلفنی از آقا حاجت میخواستن .خادم حرم گوشی تلفن رو طرف گنبد میگرفت ومردم خالصانه عجز ولابه میکردند حاجت میخواستند شفا....دوا....حل مشکلات.....عجیب تحت تاثیر قرار گرفته بودم .بلند بلند هق هق میکردم بدون توجه به اینکه همسرم وبچه ها اومدن وبا دهانی باز یه نگاه به من میکردند یه نگاه به تلویزیون .اما گریه من تمومی نداشت حس غربت رخوتناک غم انگیزی داشتم .انگار تموم غصه های دنیا سرریز شده بود توی چشمام .

بعد که آرومتر شدم به این فکر کردم که بعضی اوقات بهترین راه رسیدن به آرامش اینه که به چشمات اجازه بدی بباره .یادم به شعری افتاد که قبلا شنیده بودم وشاعرش یادم نبودوحتی شعر هم نصفه نیمه خاطرم بود اما یه بیتش خوب خاطرم مونده بود:(به لهجه مشهدی بخونین)

کشته مرده نگاتم به مویم نگا بکن                     مویم ازهمسایه هاتم به مویم نگا بکن          

تو حرم صدات که مردم میزنن رضا رضا               عاشق رضا رضاتم به مویم نگابکن

صدای نقره خونت جون میگیره دل میبره       عاشق یه لا قباتم به مویم نگا بکن

نوشته شده توسط مهرناز در ساعت 21:42 | لینک  | 

خبر بدی بود اول صبحی .از ایران مسج داشتم .قیصر امین پور امروز صبح از جمع ما رفت.

من همسفر شراب از زرد به سرخ

من همره اضطراب از زرد به سرخ

یک روز به شوق هجرتی خواهم کرد

چون هجرت آفتاب از زرد به سرخ

یادم به شعرهای زیبا وشخصیت بزرگش افتاد وبی اختیار دلم گرفت خیلی دلم گرفت .آنقدر که دوست داشتم ایران بودم .یه جورایی حس غربتم بیشتر شده بود .یادم به روزهایی افتاد که کتابهای شعرش را مثل پر لذت ترین چیزهای دنیا میخواندم وسیر نمی شدم.بزرگ بودواز اهالی امروز بود ولحن آب وزمین را چه خوب می فهمید.......

می خواستم شعری برای جنگ بگویم

دیدم نمی شود

دیگر قلم زبان دلم نیست

گفتم:باید زمین گذاشت قلمها را

دیگر سلاح سرد سخن کارساز نیست

باید سلاح تیزتری برداشت

باید برای جنگ

از لوله تفنگ بخوانم       -با واژه فشنگ-......

قیصر زلال بود واین زلالی در شعرهایش پیدا بود .مثل چشمه ساری جاری ومیبردت به قشنگترین وخوبترین مفاهیمی که میتوانستی بفهمیشان .احساسشون کنی وغرق شعف بشی

افتاد

        آنسان که برگ

                          -آن اتفاق زرد-

                                              می افتد

افتاد

         آنسان که مرگ

                        -آن اتفاق سرد-

                                              می افتد

اما

اوسبز بودوگرم که

                     افتاد.

یا در این دوبیتی که همه را به صاف بودن فرا میخواند.

بشوی این گرد از آیینه خویش

به رغم عادت دیرینه خویش

رها کن اندکی آیینه هارا

دمی بنگردرون سینه خویش

مثل قیصرها کم داشتیم ودیگر تکرار نخواهند شد.روحش شاد..................................

نوشته شده توسط مهرناز در ساعت 15:19 | لینک  | 

دیشب کتابی رو با همین نام خوندم .کتاب قشنگ وساده ای بود پر از نکته های خوب عاشقانه البته از نوع نابش .انگار عشق ناب تنها مضمونیه که بین همه دنیا اشتراکیه یه مفهوم خوب که با هر زبان وهر ملیت وهر مذهبی میشه فهمیدش .درکش کرد ولذت برد .پیر وجوان نداره .بزرگ کوچیک هر کی به یه نحوی عاشقه وسعی میکنه خودشو از این چشمه سار لبریز وسیراب کنه.شاید عده محدودی باشن که آبشو گل آلود کنن اما آنقدر روان وسیاله که میجوشه وپاک میکنه ومیبره وصاف صاف میشه درست مثل اولش .این شعرو بخونیم

              هملت

               باغازی سیاه در آغوش

               باافیلیا ازدواج کرد

                     افیلیای غرق شده درآب

                    هنوز تربود

                   هم چون گل سفیدی

                  که مدتها زیرباران مانده باشد

                  افیلیا به هملت گفت:

                  ((دوستت دارم.

                     وآن پرنده سیاهی را که در آغوش گرفته ای......))

                    وهملت چیزی نگفت.

این شعر یک عاشقانه آرام بود از ریچارد براتیگان شاعر معاصر آمریکایی که به نظر من تصویر سازی فوق العاده ای داره .یکی دیگه از عوامل دخیل در اشعار عاشقانه خیال پردازی خیلی قوی می باشد تا جایی که خواننده بتواند به راحتی تصویرهای خیالی را باور کند وچه بسا خودش رو درون این تصاویر خیالی غرق کنه .احساسش کنه وحتی ازش الهام بگیره.اینو بخونیم:

                    تو مرا دوست نداشتی

                     تنها نگاهی انداخنی

                      به رونوشت چهره ای که به آن تولد بخشیدی

                       اندوه من

                      مثل آستر پوسیده یک کت چرمی

                      ناگهان سرباز می کند

                     وتمام هستی ام رااز هم می شکافد.

این شعر از فریدا هیوز شاعر معاصر انگلیسیه که باز هم خیلی ملموس ودلنشینه .دربعضی از این اشعار هم باپارادوکسهای خیلی قوی روبرو هستیم که مارو میان تنگنای خودش میفشاره.حتی یاس وناامیدی این شعرها هم جای تامل داره بخونیم:

                            هرگز هیچ حسرتی دردنیا

                           این چنین یک جا جمع نمی شود

                           که در این سه واژه کوتاه:

                           ((اودوستم ندارد))

شعر از سر والتر اسکات بود

نوشته شده توسط مهرناز در ساعت 15:14 | لینک  |