تبليغاتX
قصه های من و غربت

نمی دانم امروزچرابی اختیاربه یاد"شاعراندیشه های مدفون "شده افتادم.مثل حسی مرموزآرام آرام رخنه کرد درون سلولهای خاکستری.وذهنم رفت به اینکه وجودش اگروجود داشت وبلاگ های آذرنوشی نابی می نوشت وحتی دراسیدی ترین وبازی ترین محیطها هم تورنسلش جواب می داد.

"من وتو مثل دوخط موازی

                  حتی ازرسیدن بهم نیز عاجزیم

               توشاعرگذرگاههای آسمانی

              ومن رهگذرزمینی بی قافیه

                                           بادلی که تازه آموز چنگ است"

صدای وهچیره می آید.

شاید مه جمال قصه ماآرام میان ابرها نی می زند.

نوشته شده توسط مهرناز در ساعت 19:31 | لینک  | 

دانش آموزی داشتم امسال باچهره ای کوچک وبسیارسیه چرده.نامش ابتسام.باسطح درسی متوسط.وصورتی که همیشه با راه رفتنم چپ وراست می شد.اواخرسال بعد ازآمدن مادرش فهمیدم یکی ازچشمان دخترک شیشه ای است.شب تاصبح فکرمی کردم چطورتمام این مدت نفهمیده بودم.صبح بعدازرفتن به کلاسشان به اولین جایی که نگاه کردم جای دخترک بود .رمزی راکشف کردم.دخترک چشم شیشه ای داشت اما نگاهش اصلا شیشه ای نبود......
نوشته شده توسط مهرناز در ساعت 22:17 | لینک  | 

درست شش سال است که چیزی ننوشته ام انگارهرچه شعروقصه وعشق و دلتنگی بوده یکجادرون سلولهای حاکستری رسوب کرده واین معجون آنقدراشباع شده است که باتکانه ای هم فرونریزد

تابستان است ومن ایرانم واینجابایدازشوروصال نوشت نه ازاندوه غربت.انگاراینجاپرازجلوه های اساطیری است که باحسی هیجان آلوددربرم گرفته وهرچه که بخواهم ازدلتنگی غربت بنویسم انگارزوراضافه زده ام

مغزم سفیدوتمیزاست ازکاغذ"آ۴"هم بی خط تروفکرمیکنم ای کاش همیشه همین طور می ماندسیال وروان مثل آب یابقول نازنین نظام شهیدی "معاصر بادها".اما به شرطی که تایک ماه دیگر حس غربت درونش ویراژ نرود یااگر رفت بهانه ای باشدبرای نوشتن قصه های من وغربت .تابعد.........

نوشته شده توسط مهرناز در ساعت 13:55 | لینک  |