تبليغاتX
قصه های من و غربت

سلام چند وقته نرسیدم بیام چیزی بنویسم فقط می رسیدم مطالب قشنگ شما دوستان خوبم رو مرور کنم که این هم به همه چیز می ارزید.ماه خوب ونیکوی رمضان رسیده وعلیرغم همه گرفتاریها ومشغولیات وقتی سرسفره بابرکت افطار می نشینی وصدای ربنا را می شنوی انگار قندی را در دلت آب می کنند وحس زیبا وسبکی احاطه ات می کند ومیروی تا دور دست ها وکبوتری می شوی انگار روی گنبدامام رضا(ع) که اینروزها بیش از پیش دلم هوای ضریحش رادارد.یاد دوران خوب دانشجویی به خیر بعضی روزها موقع افطار می رفتیم حرم واز خلوتی استفاده می کردیم ودل سیری زیارت.یا ایام قدر که  مراسم مخصوص جای خودش را داشت .دلم برای آن روزها پر می کشد.

اما اینجا هم که ما هستیم ماه رمضان پر از نور وشور وسرور است مردم زیباترین سفره ها را برای افطار می اندازندوزیباترین لباسهارا میپوشند در حقیقت این ماه در اینجا بیشتر شبیه یک جشن بزرگ است واین جشن با عید فطر تکمیل می شود اما غیر از مراسم افطار وسحر اینجا مراسم قشنگ دیگری هم هست بنام "قرقیعان".این مراسم چیزی شبیه قاشق زنی ایران قدیم در روز چهارشنبه سوری است .این مراسم شب ۱۵ ماه مبارک رمضان برگزار میشه وبچه ها با لباسهای زرزری وسنتی دست دوزی شده به در خانه ها میرن وانواع واقسام شیرینیها را هدیه می گیرن.در سطح شهر هم همه جا شادی وسرور وجشن است وتاپاسی از شب بچه ها در جشنهای مختلف در انواع بازارها شرکت می کنند

دوقلوهای کوچک من هم از این قضیه مستثنی نیستند .بچه ها همان روز با لباس مخصوص وبدون کیفهایشان به مدرسه می روند وباخودشان برای بقیه شیرینی می برند وظهر با کوهی از شکلات وشیرینی برمی گردند وتا یک هفته آنقدر میخورند که گاهی مثل پارسال آریا دل درد می گیرند.با این حال دلم نمی آید آنها رااز این شادی منع کنم .

امیدوارم ماه رمضان امسال هم برای مردم عزیز کشورم سرشار از خیر وبرکت ونور ورحمت الهی باشد وهمه به آرزوهای قشنگ زندگیشان برسندودر این ماه خودشان را در دریای بیکران الهی شستشو دهند تا پاک وپاکیزه شوند

نوشته شده توسط مهرناز در ساعت 20:12 | لینک  | 

شعرمن باهر تک ضربه تیز قلم

                          می نالد وباز هم

                    سرود ماندن برلب دارد.

روزمرٌگی باعث میشود آدم حس خستگی مفرط بهش دست بده.یه جور حس خواب آلودگی که رخوتش تو تن آدم میمونه.وخوش بحال کسایی که از وقتاشون استفاده مفید میکنن.

دوقلوهای من از یکشنبه دارن میرن مدرسه.بچه ها اصلا عین خیالشون نیست.من هول دارم .وسیله مدرسه میخرم .کیف .لانچ بگ .مدادرنگی و.....

بچه ها فقط ذوق وسایلشون رو دارن وبه فکر درس نیستن.البته رفتن اونا به مدرسه باسن کم هم در این قضیه بی تاثیر نیست .بچه های من از ۵/۳ سال به مدرسه رفتن.هیچ وقت فکر نمیکردم حتی بتونن قلم دست بگیرن .استرس زیادی داشتم که میتونن از عهده اش بربیان یانه ؟اما خوشبختانه بانمرات خیلی خوب خوشحالم کردن وبااینکه درمدرسه انگلیسی درس میخونن تونستن از عهده خودشون بربیان .استقلال خیلی چیز خوبیه وخوبتر اینه که آدم بچه های مستقلی داشته باشه.ویه توصیه دیگه برای مادرایی که بچه های نازنازی دارن  حتی اگه از سن کم هم بچه هاتون روآموزشهای مختلف بدین هیچ عیبی نداره بچه ها قابلیت اینو دارن که ۴ زبان رو همزمان یاد بگیرن وهیچ تداخلی هم ایجاد نمیشه وبچه موفقتر وباهوشتر هم میشه.

دوقلوهای من الان بیشتر از هرچی دل کوچیکشون برای دوستاشون ومعلمشون لک زده.هر کدوم یه صنایع دستی از ایران برای معلمشون هدیه آوردن ومنتظرن تا اونو ببینن .جالب اینکه معلم هاشون هم به درخواست خودم باهم فرق میکنه وهرکدوم کلاس جدا هستن وبعضی مواقع برای هم کری میخونن.وهرکدوم معلم خودشونو بهتر میبینن.خدا کنه همیشه رقابت باشه وهیچ وقت تبدیل به حسادت نشه.

درضمن برای همه اونایی که مدرسه میرن آرزوی موفقیت میکنم

نوشته شده توسط مهرناز در ساعت 16:52 | لینک  | 

دیشب یه سری از شعرها ونوشته های قدیمیم از ایران بدستم رسید.خودم در تعجبم که اینا چطوری پیش خواهرم بوده که من ازش خبر نداشتم.دیشب تا دیر وقت ورقشون زدم .تکه کاغذها -شعرها-نامه ها -تشویق نامه ها وخیلی چیزای دیگه.دلم واقعا گرفت .یه مدت از همه چیز دور بودم .دوستام خاطرات خوب مدرسه وخاطرات بد وخوب گذشته که حالا بداش هم به نظرم خوب وقشنگ می یاند.همه وهمه.راستش یه کم هم از خودم ناامید شدم .بابت اینکه این احساس بهم دست دادکه دراین زمینه ها کاملا متوقف شدم ونتونستم اونجوری که میخواستم پیشرفت کنم و.بنویسم .شاید خوندم  کتابای زیاد ومطالب خوب ولی ننوشتن توی یه مدت طولانی فاجعه اس .بهرحال یه کمی تکون خوردم حالا خدا کنه در من تاثیرش معلوم باشه.بهرحال برای شروع یکی از شعرهای قدیمیم رو می ذارم تا شما دوستای خوبم هم نظر بدید.منتظرم

مرزی برایم بگو

تاحد خواب وخاطره را

تعیین کند.

سرآغاز همه رویاها این است

ومن

           به بکارت خوابهایم ایمان دارم

وتو

         حضور بی قید وشرط تمام ترانه ها

                 ورویاها

درپلکهایم می شکنی

وهرشب

          سکوتم راآنقدر تکرار می کنم

            تا درپلکهایم بخوابی

      مرزی بگو

     سرآغاز این همه لبخند چیست؟

شب

مثل هرشب

باطعم بوسه

شاهدی خاموشم

     ومنشوری از رویا

     که هیچگاه تجزیه نمی شود.........................

نوشته شده توسط مهرناز در ساعت 16:43 | لینک  | 

سلام به همه .بالاخره موفق شدم وقتی برای نوشتن پیدا کنم .این چند روزه همه عادتهای روتین گذشته رو از سر گرفتیم .صبحها میرم مدرسه .یا مشغول ثبت نامیم یا جلسه داریم .تاظهر.خانه که می یایم استراحتی تا عصر وسروکله زدن با بچه ها وآمدن آقای همسر از سرکار وتدارک شام ودیدن فیلمی  اگه پیش بیاد.

دیشب رفتیم یه رستوران لبنانی که البته با موزیک وقهوه عربی باحالتر شده بود جای خواهرام ومامان وبابا حسابی خالی بود چون آخرین باری که اومده بودند اینجا همین رستوران رفته بودیم.البته اینجا دوستان تا حد زیادی به کمک هم میان وسعی می کنن جای خالی خانواده ها رو برای هم پر کنن ویه کمی از درد غربتو تسکین بدن .ما هم خوشبختانه از این دسته دوستای خوب داریم که سعی می کنیم همدیگه رو در هیچ موردی تنها نذاریم .دیشب هم با دو تا از همین دوستای خوب  رفتیم بیرون .تا نیمه شب از خاطرات تابستونمون تعریف کرذیم واصلا گذشت زمان رو حس نکردیم.بعضی مواقع آدم احتیاج داره درمون کوچکی برای دلتنگیهای بزرگش پیدا کنه وخودش دوره نقاهتشو پشت سر بگذرونه .بهرحال زندگی میگذره وچه خوبه آدم کوله بارش همیشه پر وپیمون باشه .بهرحال جای همه اونایی که نبودند سبز بود.

یه مطلب دیگه فکر کنم ایران این سه روزه اعیاد شعبانیه تعطیل باشه .خوش به حال همگی .حسابی خوش بگذرونین وجای مارو هم خالی کنین .اینجا از این تعطیلیها نیست .

نیمه پرنور شعبان بر همگی مبارک .به امید آنکه فراق به زودی به ظهور حضرت قائم "عج" منجر شود

 

نوشته شده توسط مهرناز در ساعت 13:42 | لینک  | 

دل کندن ورفتن همیشه برای من بسیار سخت بوده است .امروز از صبح قیافه آویزانی داشتم .به هر چه نگاه میکنم احساس میکنم دلم برایش تنگ خواهد شد وهیچ چیز هم نمی تواند این حس دلتنگی را پر کند.تابستان با همه شادیهای گرم ودلچسبش تمام شد.وبهمین زودی سروکله اشکهای غربت دارد پیدا میشود.دوری از پدر ومادروخواهرها چیز قابل تحملی نیست که بتوان براحتی از آن حرف زد.فرداست که مثل همیشه وقتی به خانه مان میرسم بغض واشک امانم نمی دهد.وتا دو سه روز در خلسه روزهای خوش سپری شده میمانم وحتی همسرم نیز نمیتواند آرامم کند.بعد به تدریج عادت میکنیم وزندگی وکار و بچه ها که حجم درسی بالایی دارند.

فردا دارم میروم .عمر این سفر هم مثل همه سفرها تمام شد.دلم حتی برای کوچه وخیابانها هم تنگ میشود.ریه هایم را ازبوی خوش هوای وطنم پر میکنم وتادیدار بعدی در فضاي سينه ذخيره اش ميكنم تابه من انرژي مثبت دهد.

اين تابستان هم گذشت

نوشته شده توسط مهرناز در ساعت 20:15 | لینک  |