تبليغاتX
قصه های من و غربت

سلام به همه دوستای خوبم.یه چن مدتی نتونستم به هیچکی سر بزنم که همین جا از همه عذر میخوام .گرفتاری ودر آستانه امتحانات بودن دست از سرم برنمیداره.همه چیز حسابی شلوغ پلوغ ودر هم ریخته.کار ودرس بچه ها هم از طرف دیگه غوز بالا غوزه.خلاصه همه خوشگذرونیهای تابستون داره از تو دماغم درمیاد.الان هم که کم کم کریسمس وجشن وخواسته های عجیب بچه ها .واینکه بخوای بهشون حالی کنی که بابا عید ما عید نوروزه وکریسمس عید مانیست خودش داستانی داره .متاسفانه بچه ها عاشق پاپانوئل هستن ودرخت وجوراب وهدیه میخوان بدون اینکه بدونن ما هم حاجی فیروزی داریم .در ایام نوروز هم معمولا مدرسه هاشون تعطیل نیستن واین خودش بیشتر کمک میکنه به اینکه شیرینی این روزها رو درک نکنن.برای پسرای کوچولوی من ۱۳ روز تعطیلی وعیدی ومشق شب عید وماهی گلی وسفره هفت سین هیچ مفهومی نداره ونمی تونن اونو حس کنن .در عوض تا دلت بخوادهم عاشق (قرقیعان) ومراسم مخصوص اینجا هستن .وهم دلشون برای درست کردن درخت کریسمس ضعف میره.بعضی وقتا واقعا توی این موضوع درمیمونم که چطور باید برخورد کنم که بچه ها چند تا چیز رو توامان بفهمن.که این یه کمی سخته .

ولی فهمیدن یه چیز دیگه هم اصلا سخت نیست واون اینکه بچه ها عاشق رنگ وهیجان وشادی وچیزهای رنگاوارنگ وقشنگ هستند حالا مخصوص هر جایی که باشه.ودر هرفرهنگی.با همه این تفاصیل وبحثا منم پیشاپیش به همه بچه های عاشق پاپانوئل میگم کریسمس شما هم مبارک .نوروز ما هم درراه است

نوشته شده توسط مهرناز در ساعت 13:50 | لینک  | 

دیروز وامروز بشدت دلم گرفته بود.هوای ایران وبخصوص مشهد رو داشتم .صدای نقاره خونه همش توی گوشم زنگ میزد.تلویزیون هم دلتنگیمو بیشتر میکرد .هوای حرم رو داشتم .دلم پرمیکشید برای سقاخونه وباب المرادوپنجره فولاد.قصد سفر هم داشتم میخواستم برای دو روز هم که شده برم مشهد اما حجم کاری اجازه نداد ومن در حسرت شبهای حرم موندم.دیشب فیلم عجیبی رو از تلویزیون دیدم .صحنه حرم وکسانی که راه دورند ونمیتونستند برای زیارت بیان تلفنی از آقا حاجت میخواستن .خادم حرم گوشی تلفن رو طرف گنبد میگرفت ومردم خالصانه عجز ولابه میکردند حاجت میخواستند شفا....دوا....حل مشکلات.....عجیب تحت تاثیر قرار گرفته بودم .بلند بلند هق هق میکردم بدون توجه به اینکه همسرم وبچه ها اومدن وبا دهانی باز یه نگاه به من میکردند یه نگاه به تلویزیون .اما گریه من تمومی نداشت حس غربت رخوتناک غم انگیزی داشتم .انگار تموم غصه های دنیا سرریز شده بود توی چشمام .

بعد که آرومتر شدم به این فکر کردم که بعضی اوقات بهترین راه رسیدن به آرامش اینه که به چشمات اجازه بدی بباره .یادم به شعری افتاد که قبلا شنیده بودم وشاعرش یادم نبودوحتی شعر هم نصفه نیمه خاطرم بود اما یه بیتش خوب خاطرم مونده بود:(به لهجه مشهدی بخونین)

کشته مرده نگاتم به مویم نگا بکن                     مویم ازهمسایه هاتم به مویم نگا بکن          

تو حرم صدات که مردم میزنن رضا رضا               عاشق رضا رضاتم به مویم نگابکن

صدای نقره خونت جون میگیره دل میبره       عاشق یه لا قباتم به مویم نگا بکن

نوشته شده توسط مهرناز در ساعت 21:42 | لینک  |