تبليغاتX
قصه های من و غربت

                                 

               تمام خاک را گشتم به دنبال صدای تو

              ببین باقیست روی لحظه هایم جای پای تو

            اگر مومن اگر کافر به دنبال تو میگردم

            چرادست از سر من برنمیدارد هوای تو؟

             صدایم از تو خواهد بود اگر برگردی ای موعود

             پر از داغ شقایقهاست آوازم برای تو

             تو را من با تمام انتظارم جستجو کردم

             کدامین جاده امشب میگذارد سر به پای تو؟

             نشان خانه ات را از تمام شهر پرسیدم

             مگر آنسوتر است از این تمدن روستای تو؟

شاید حدودا ۱۲ سال پیش بود وقتی برای جشنواره شعر و قصه به تهران رفتیم شبها در خوابگاه صدای هم اتاقی امان که با سوز این شعر را میخواند شبهای خاطره انگیزی را برایمان رقم میزد واین شعر تا بحال یکجورهایی در پستوی حافظه ام پنهان شده بود نمیدانم چرا دیشب در لحظه ای بین خواب وبیداری یاد این شعر وآن دوست افتادم که دیگر خبری از او نداشتم وصبح سعی کردم تک تک ابیات آن را بیاد آورم.نمی دانم شاید بهانه اش این باشد که نیمه شعبان نزدیک است و من دیشب درون ماشین به نورها وآذینهای خیابان چشم دوخته بودم و زیباییهای اینروزها در دلم موج می انداخت .ویکجورهایی هم بغض انتظار درون گلویم گره خورده بود.انتظار.......................

پیوست:شعر از یوسفعلی میرشکاک است

نوشته شده توسط مهرناز در ساعت 11:52 | لینک  | 

چند روز پیش کتابی را به همین نام خواندم .بادبادک باز از نویسنده افغانی" خالد حسینی "که به انگلیسی نوشته شده و سپس ترجمه شده است. اما در مورد کتاب :کتاب تمامی تاریخ جدید افغانستان را در بر می گیرد .تمامی جنگها  .کشتارها وفجایع دلخراش .قتل وغارت ها را در قالب داستان شامل می شود.اما چیزی که جذاب وعمیق است این مسئله نیست بلکه رمانی عاطفی وبسیار جذاب است که دارای عالیترین مفاهیم عشق .دوستی .فداکاری و از همه مهمتر خانواده است . خانواده ها که در همه جوامع وتمامی کشورها مقدس و با مفهومی ناب است .کتاب علاوه بر نثر زیبایش از تمامی عناصر مهم داستانی بهره گرفته است و در این راه کاملا موفق بوده است.اولین مورد بسیار شاخص وزیبا تصویر سازی خاص وبسیار منحصر به فرد داستان می باشد .تصویر سازی دقیق ومنظم .گویی که در برابرت فیلمی در حال نمایش است.جزیی ترین توصیفها نیز کاملا حساب شده است وخواننده کاملا از خواندن وپیش رفتن لذت میبرد.در بعضی قسمتها این تصویرها روی هم تشکیل شعر می دهند وبسیار رویایی اند و این مورد اصلا به رئالیسم داستان ضربه وارد نمی کند.با هم بخشی را بخوانیم :"عاشق زمستان کابل بودم-عاشقش بودم .بخاطر نرم نرم خوردن پوره های برف به شیشه پنجره ام به هنگام شب.بخاطر قرچ قرچ کردن برف تازه زیر چکمه های سیاه لاستیکی ام .بخاطر گرمای بخاری چدنی وقتی که باد در حیاط خانه ها وخیابانها زوزه می کشید.اما بیشتر از همه به این خاطر بود که هر چه درخت ها وسطح جاده ها را یخ می پوشاند از سردی بین من وبابا کمی کاسته میشد.دلیلش هم بادبادک ها بودند.من وبابا زیر یک سقف زندگی می کردیم اما در دو دنیای متفاوت.بادبادک ها وجه اشتراک این دو دنیا بودند به نازکی کاغذ."

داستان غیر از مواردی که ذکر کردم دارای شخصیت پردازی بسیار مناسب وقوی می باشد.از قهرمان داستان تا کوچکترین وجزیی ترین شخصیت همگی کاملا پردازش شده وصیقل داده شده است .شخصیت بی نقص بابا.شخصیت از خود گذشته وملموس حسن .شخصیت مردد راوی یعنی امیر.شخصیت مرموز رحیم خان .شخصیت چندش آور وبدون هویت آصف .تا تمامی دیگر ....همگی با ظرافت ودقت خاصی طراحی شده اند. رمان براستی توانسته فرهنگ افغانها را با نژادها و گرایشهای مختلف نشان دهد ودر یک کلام به کشورش هویت ببخشد و اندیشه جهان را روشن سازد.

بقول "گیسل تو" :شاید تنها ایراد واقعی این رمان شگفت انگیز این باشد که خیلی زود تمام می شود 

خواندن رمان را به همه پیشنهاد میکنم قضاوت باشد بر عهده خودتان..............................

نوشته شده توسط مهرناز در ساعت 0:47 | لینک  | 

دیشب سالگرد ازدواجمون بود وطبق چند سال اخیر که من تابستونا ایران هستم امسال هم نتونستم کنار همسرم باشم و با اینکه چند بار تا شب با هم تلفنی صحبت کردیم باز هم یه عالمه حس دلتنگی داشتم.عجیبه که تا آنجا هستم دلم هوای ایران رو میکنه وتا تابستونا می یایم ایران دلتنگ خونمون میشم.خلاصه دیشب رو تنهایی بدون  آقای همسر وبا اعضای خانواده خودم جشن گرفتیم .با هم رفتیم یه رستوران خیلی عالی سنتی با موزیک زیبا و آهنگهای خاطره انگیزی که منو بیش از پیش بیاد همسرم انداخت. که جاش خیلی خیلی سبز بود .دیشب با خودم فکر کردم با وجود اینکه اینجا خیلی بهم خوش میگذره ولی باید کم کم به فکر رفتن باشم .خانه ...عشق ....وهمسرم که دستهایش را دوست میدارم.دستهایمان را در باغچه خواهم کاشت سبز خواهد شد میدانم میدانم......

یکی از شعرهای قدیمیم را به همسرم تقدیم میکنم.

ستاره شب شعرم تو از تبار بهاری                             تو نقش سبز زمانه تویادگار بهاری

منم مسافر عاشق به جستجوی نگاهت                    خیال خوب سپیدم تو تک سوار بهاری

به روی شانه این دل سری اگر بگذاری                         بهم زند همه جا را دلم بهار بهاری

سحر سراغ تو را من گرفتم از گل نرگس                        بگفت آنطرف عشق در کنار بهاری

 

پیوست:میدانم آقای همسر امشب وب را میخواند از همینجا دوباره سالگرد ازدواجمون رو بهش تبریک میگم وقاصدک عشقم رو روانه میکنم وبه زودی میبینمت.......

نوشته شده توسط مهرناز در ساعت 19:3 | لینک  |