تبليغاتX
قصه های من و غربت

تاجایی که یادم میاد به فیلم دیدن علاقه داشتم در کنار عشق شدید به ادبیات تماشای فیلم خوب هم میتوانست آرامم کند وذهنم را پرواز دهد.نوجوانیم به برکت داشتن پسر عمویی بسیار هنرمند وشاعر ومنتقد (ایشان عمری به دنیا نداشتند ودر جوانی از پیش ما رفتند که روحشان شاد) فیلمهای بسیار خوبی میدیدم .از دکتر ژیواگو و اسپارتاکوس گرفته تا بربادرفته واوژنی گرانده وهمشهری کین وفیلمهای سخت فلسفی وهنری تا برسد به فیلمهای بسیار زیبای ایرانی مثل باشو غریبه ای کوچک ومسافران وناخدا خورشید وهامون و.........

دیدن فیلم خوب با ارزش بالای هنری مثل مسکنی آرامم میکرد .فکر میکردم . سبک سنگین میکردم وحتی بزرگتر که شدم همراه همین پسر عمو نقد وبررسی.یه جورهایی لذت میبردم از پیدا کردن کوچکترین تمها ونبضهای فیلم که شاید خیلیها حتی به آن توجه نکنند.بعضی اوقات هم سینما میرفتم واز کم محلی به بعضی فیلمهای خوب دلگیر میشدم .مثلا یادم میاد وقتی برای تماشای فیلم ناصرالدین شاه آکتور سینما رفتیم سرجمع شاید ۱۰ نفر داخل سالن نبودیم .یا دوران دانشجویی برای دیدن طعم گیلاس کیارستمی سینما رفتیم وفکر کنم تا انتهای فیلم من ودوستم و۲ یا ۳ نفر دیگر تا آخر نشسته بودند.وبعد تر هم که فیلمهای خوب رفته رفته کمرنگ وکمرنگ تر شدند.بگذریم صحبت اصلیم این بود که ما امسال تابستان برای اینکه از فضای فیلمهای ایرانی دور نباشیم هر چه سی دی ودی وی دی دم دستمان آمد خریدیم و آوردیم تا سر فرصت تماشا کنیم ولذت ببریم.یک هفته بعد از برگشتنمان از ایران به همسرم گفتم :چطوره امشب یه فیلم خوب ایرانی ببینیم.این فیلم امسال پر فروشترین فیلم سینمای ایران بوده .فیلم توفیق اجباری.فیلم را دیدیم.چه حدس میزنید؟لب ولوچه من که بکلی آویزان شده بود.همسرم هم بیخودی به حرکات بیمعنی وهجو رضا عطارن میخندید واصلا به فیلم توجهی نداشت.فیلم  پر از سوپر استار واینقدر ضعیف.یک آن یاد فیلم هنرپیشه افتادم بخاطر داستان مشابه از زندگی یک هنرپیشه .اما بقول معروف این کجا وآن کجا؟شبهای بعد کم کم بقیه فیلمها را دیدیم وهر بار از بار پیش متاسفتر میشدم .فیلمهای مبتذل وآب دوغ خیاری که دست کمی از فیلم فارسیهای قدیمی نداشت که هیچ بعضیهاشان هم دست آنها را از پشت بسته بود.بعضی هم کپیه شده همان فیلمها اما در زمان حال بودند.براستی سینما را چه میشد؟در تمام این کلکسیونی که همراه آورده بودم دریغ از یک فیلم خوبی که بشود کمی روی آن تامل کرد.البته ابن را قبول دارم که سلیقه افراد در هر زمینه ای از دیگری متفاوت است وشاید بعضیها هم از دیدن این فیلمها خوششان بیاید .اما اینکه با هجویات وطنزهای بیمعنی وبدون فکر وچاشنی اش کمی مسخره بازی فیلم بسازند نوبر بود.دیشب دوباره یاد علی عابدینی هامون افتادم .یاد باشو و محمد رضا نعمت زاده خانه دوست کجاست افتادم یاد مشق شب وکلوز آپ وپری وحتی لیلا افتادم .یاد ناصر الدین شاه آکتور سینما افتادم وعکاسباشی وآتیه واحوالات سینماتوگراف.دلم هوس دیدن دونده وسازدهنی داشت .دلم برای دیدن یک فیلم خوب لک زده بود.............................................

نوشته شده توسط مهرناز در ساعت 15:56 | لینک  | 

Image and video hosting by TinyPic

 

این عکس از جشن فارغ التحصیلی بچه هاست وامسال کلاس بالاتر هستند. من زیاد اهل عکس گذاشتن نیستم فقط برای دوستانی بود که میخواستند تجسمی از بچه ها داشنه باشند.آن روز برای بچه ها بسیار روز بیادماندنی بود واطمینان دارم به عنوان خاطره در حافظه کوچکشان ثبت خواهد شد.مثل ما که راه وبیراه در ذهنمان بدنبال خاطراتی شیرین از دوران کودکی هر چند کوچک در پس زمینه حافظه امان هستیم واز آن ها یاد میکنیم.آرزو میکنم یادگارهای شیرین برای همه بیشتر از تلخیها باشد .همین....................

پیوست:مرسی از اظهار لطف همه دوستای خیلی خوبم نسبت به من وبچه ها.

نوشته شده توسط مهرناز در ساعت 2:23 | لینک  | 

از امروز خوشبختانه ماه خوب رمضان شروع شد.ماه قشنگی که همه دلواپسیهای زمینی را درش گم میکنی.وشاید این وسط کسانی هم  باشند که خودشون رو واقعا به خدا نزدیکتر احساس کنند .باشد که همگی جز آن دسته باشیم.شاید صدای "ربنا"دلهای خفته را بیدار کند.شاید با مناجاتهای سحری هرچند نیمه بیدار غرق بغض شویم.شاید اخلاقمان در این ماه بهتر شود .طرز برخوردمان باکوچک وبزرگ .خودی وغریبه .وبیخود سر هر مسئله کوچکی سیم اعصابمان قاطی نکند.کنترلمان را زود از دست ندهیم شاید کمک حال کسی شویم دستی بگیریم دلی بدست آوریم شاد کنیم وغرق شادی شویم.ای کاش بتوانیم از این ماه بهره واقعی ببریم. بدون هیچ گونه حرفی وشعاری فقط خودمان باشیم با من وجودی .کاش دستانمان خالی نباشد.و بعدها افسوسش را نخوریم.نصیحت را دوست ندارم وقصد نصیحت هم ندارم ولی فکر میکنم هر کس فقط برای خودش در پس لرزه های دلش باید دنبال خودش بگردد.نیمه اش را بیابد اگر تابحال پیدایش نکرده باشد.برای هم باشیم .با هم باشیم.دوست بداریم تا دوستمان بدارند .اعتراف میکنم شاید سخت باشد اما شدنی است .هرکس میتواند بر خودش مهر تایید بزند. شاید تا رمضان دیگر فرصت نداشته باشیم

راستش مطمئنم همه مثل من دلتنگ پیدا کردن خود هستند.ایمان دارم دلشان برای افطار وسحر لک زده .سفره پهن کردن های دسته جمعی .خرماوفرنی وزولبیا بامیه وهزار چیز خوب دیگر که با هم بودن راشیرینتر میکند.دعاهای قشنگ بزرگترها سر سفره واز همه مهمتر نزدیک شدن خانواده ها.بچه ها به پدر ومادر وخواهر وبرادر.حتی یکی شدن دوستان خوب. ونزدیکتر شدنشان به هم.نزدیک شدن قلبهاوسپاس آفریدگار بی همتا............خداییش ماه قشنگی است قدرش را بدانیم.

پیوست ۱:عنوان پست تبریک این ماه به زبان عربی است

پیوست۲:جای همگی دوستانم اینجا خالیست همه مغازه ها تا نزدیک صبح باز است وهمه جا غرق نور است.در حقیقت همه تا سحر یه جورایی بیدارند

نوشته شده توسط مهرناز در ساعت 1:15 | لینک  | 

باید برای دلتنگیهای جورواجورم فکری بکنم انگار قرار ندارم هرجا باشم نوع خاصی از دلتنگی سربزنگاه میرسد ومچم را سفت میچسبد طوری که مدتی زمان میطلبد برای خلاصی از شرش.حالا باز هم دلتنگم حالا که یک هفته ای هست برگشتیم خانه مان وایران را با همه خاطرات خوب وشیرینش ترک کرده ایم باز هم دلتنگی به سراغم آمده بعد از یک هفته آرام آرام خزیده تا رسوب کند وبماند.هفته اول نسبتا خوب بود تازه بعد از مدتی به خانه برگشته بودم وحس خوب ومقدسی داشتم بعد رسیدن به سرووضع خانه وخرید ودیدن کسانی که این مدت ازشان دور بودم .....اما بعد از یک هفته ای وای تازه دلتنگی ام داشت شروع میشد بشدت دلتنگ خانواده ام بودم وبعد از هر تلفنی با ایران دوباره داغ دلم تازه میشد احساس میکردم بشدت دلتنگ ایرانم وهر کس وهر چیزی که آنجاست حتی دلم برای شما دوستان خوب وبلاگی ام انگار جور دیگری تنگ بود.به همسرم با لحنی عادی گفتم :چطور است کریسمس برای تعطیلات به ایران برویم بچه ها دوست دارند برف ببینند .اما خودم میدانستم دوقلوها بهانه اند من دلتنگ شده بودم واز هیچ کس جز خودم کاری برنمی آمد که آن هم مشکل بود.شروع برایم مشکل بود وعادت کردن هم همینطور.خانه که هستم تند تند کتاب میخوانم انگار میخواهم فکرم را ذهنم را درگیر کنم .همسرم از سرکار می آید وپیشنهاد بیرون رفتن میکنم ومن همراهش میروم وبیرون هم هی میچرخم وباز هم  دلم خانه را میخواهد نمیدانم .وضع تا وقتی همین است که دوباره عادت کنم. میدانم بقول"زویا پیرزاد"عادت میکنیم .......فقط عادت.....

پیوست:حالا بیرون نشسته ایم.توی بقول شما کافی شاپ. لب تاب جلویم است ومن تند تند مینویسم همسرم زیر چشمی نگاهم میکند وآنقدر فهمیده است که بگذارد خودم را تخلیه کنم .اوهم میداند دلتنگم ایران که بودم دلتنگ او وحالا دلتنگ خانواده ام .میداند عادت میکنم.........................

نوشته شده توسط مهرناز در ساعت 0:0 | لینک  |