چند روز پیش کتاب کم حجمی را که از ایران با خودم آورده بودم خواندم .(کافه پیانو)داستان در موردمدیر یک مجله است که با بستن آن کافه ای را برای امرار معاشش افتتاح میکند آدمهای مختلف والبته روشنفکر داستان هر کدام با علاقه به یک نوع قهوه خاص موشکافی شخصیت میشدند که در نوع خودش بسیار منحصر به فرد بود ومن تا چند روز با خودم فکر میکردم راستی میشود آدمها را از روی علایق وسلایقشان شناخت .مثلا شخصیت مشتریی که اسپرسو میخورد با آنکه قهوه ترک میخورد از زمین تا آسمان بود .کتاب علاوه بر ساختار محکمش از یک جامعه شناسی قوی بهره میبرد وبدون توجه به حجم کمش سرشار از گفتنیهابود.
الغرض قصد نقد کتاب را نداشتم دوست داشتم دوستان خوب وبلاگی ام در مورد شخصیت آدمها ورابطه آن با علایقشان بگویند ومثال بیاورند.همه دوستانم را دعوت میکنم.
کدام مجموعه ی پیوسته ی روزها وشبان را
من ـ
اگر این آفتاب
هم آن مشعل کال است
بی شب نم وبی شفق
که نخستین سحرگاه جهان را آزموده است.
چه هنگام می زیسته ام؟
کدام بالین وکاستن را
من
که آسمان خودم
چتر سرم نیست؟ـ
آسمانی از فیروزه ی نیشابور
با رگه های سبز شاخ ساران
هم چون فریاد واژگون جنگلی
در دریاچه ئی
آزاد ورها
هم چون آینه ئی
که تکثیرت می کند.
بگذار
آفتاب من
پیرهن ام باشد
وآسمان من
آن کهنه کرباس بی رنگ
بگذار
برزمین خود بایستم
بر خاکی از براده ی الماس ورعشه ی درد
بگذار سرزمین ام را
زیر پای خود احساس کنم
وصدای رویش خود را بشنوم
رپ رپه ی طبل های خون را
در چیتگر
ونعره ی ببرهای عاشق را
در دیلمان.
وگرنه چه هنگام می زیسته ام؟
کدام مجموعه ی پیوسته ی روزها وشبان را من؟
پیوست:نمیدانم چرا هوس کردم در این پست این شعر شاملو را بگذارم شاید بهانه اش یادبود شکست حصر آبادان باشد ومن که هر جا باشم باز هم دلم برای شهرم میتپد وگاهی با یاد بچه هایی آنقدر زلال که با دستهای خالی وخاکی ایستادند و جنگیدند ومردانه شهرشان راپس گرفتند میبارم.یاد بچه های سرزمین زیتون که یا نماندند ویا اگر هستند در مرور خاطرات شهرشان پیر شدند.یاد نخلهای بی سر وصدای فیدوس وعطر خوش شمشاد وشرجی.یاد اروند رود وسرودش وبلمها که برایم همچنان حکم سروهای شیراز را دارند در ایستادگی .یاد سرزمینم..................................و من که اگر چه غریب ودورم ولی گاهگاهی بیاد همگیشان میبارم.
