تبليغاتX
قصه های من و غربت

امروز از هر روز افسرده ترم احساس خستگی مفرطی دارم دیشب زود خوابیدم اما اصلا خوب نخوابیدم خوابهای عجیب وغریبی میدیدم .امروز هم حس کسالت عجیبی دارم .مثل این حس که از یک سال بزرگتر شدن خودم راضی نباشم یا تجسم عینی وآینه ای لحظه به لحظه رویارویی با خودم.نمیدانم هرچه هست حس خوبی نیست.بااینکه دراین چندروزه به واقع همه چیز های خوب برایم رخ داد (همسرم از چند روز پیش در یک جمع خیلی کوچک با یک کیک کوچولو وکلی هدیه سورپرایزم کرد تا نتوانم حدس بزنم چه نقشه ای دارد که موفق هم بود) دیشب هم با هم رفتیم خرید وبعد بیرون شام خوردیم اما من کاملا در دنیای خودم غرق بودم در طول راه یک کلمه حرف نزدم وحتی به حرفهای همسرم هم درست گوش نمیدادم .یک جور عجیب .مثل آدمهای مسخ شده وغربت زده. برای خودم کمی باورنکردنی بود.بعد زود مسواک زدم وخزیدم توی تخت وساعت۳۰/۱۰ خوابم برد.الان که این مطلب را مینویسم سر کار هستم وهنوز نتوانستم خلق وخویم را بدست بیاورم.البته هدیه زیبای دوست همکارم که یک روسری خوشگل ترکمن کار ایران بود یک خورده حال وهوایم را عوض کرد ومنو یاد ایران انداخت واینکه خانواده ام همه دور هم جمعند ومن کنارشان نیستم واینکه از همین جا برای همه شان آرزوی خوشی وسلامتی میکنم.....................................................................................

واینکه بالاخره امروز با همه این اوصاف روز تولدم است

 

پیوست:مثل همیشه مرسی از دوستای خوبم بخاطر تبریکای قشنگشون

پیوست ۲:فکر کنم ایران الان خیلی سرد شده باشه جای ما برای برف بازی خالی

نوشته شده توسط مهرناز در ساعت 10:4 | لینک  |