چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388
عروس نیل عنوان کتابی است از نویسنده خوب معاصر محمد بهارلو.که به تازگی آن را خواندم.کتاب را که ورق میزنی یادت به کتابهای "احمد محمود" می افتد .انگار ورقهای سبک کاهی قدیم بوی خاصی بدهد ویک جورهایی از عطر جنوب مستت کند.وصد البته وقتی میخوانی بیشتر به این شباهت پی میبری.فضای خاص وفولکلور داستان میخکوبت میکند طوری که متوجه گذشت زمان نمیشوی.داستان در جزیره نیمه متروکه ای اتفاق می افتد که زمانی سرشار از شور وبرکت بوده است.ودر نیمه شبی پرده از راز مردی برداشته میشود .مردی با شخصیت پیچیده وتودار در حال احتضار حقایق مخفی زندگی خود را آشکار میکند. راوی داستان اول شخص است وبراستی که فقط نقش یک راوی را به نحو احسن اجرا میکند واز دخالت مستقیم در فضای قصه دوری میجوید.داستان داستان "خلیفه" است .صاحب یک مسافرخانه در جزیره ای که دیگر هیچ مسافری ندارد.هر چند قصه راوی و عشق نا فرجام او به دختر عمو یش میتواند خود داستان جداگانه ای باشد.کتاب ساده است وحیرت انگیز .فضای داستان نقش مهمی در پیشبرد تم آن دارد.و عنصر زمان که تمامی حوادث اصلی را در یک شب تا صبح در بر میگیرد به جا و چشمگیر است.
زنان قصه همگی عجیب هستند و وجه مشترک تمامشان دست نیافتنی بودنشان است .انگار زن دراین داستان در هاله ای از مه وفاصله پیچیده شده باشد.ونویسنده با دقت فراوان تمامی ابعاد شخصیت زنان را بررسی میکند.زن رویایی.زن سخت کوش بومی و زن عاشق ومنتظر اشاره معشوق.
دیالوگ ها واستفاده به موقع از اصطلاحات محلی و بومی از دیگر نقاط قوت کتاب است.و میتوانی تا مدتها با خودت زمزمه اشان کنی.کتاب از کتابهای تقریبا بی نقصی است که نمونه آن این روزها کم پیدا میشود.خواندن ولذت بردن از آن را به همه دوستان علاقمندم توصیه میکنم.
نوشته شده توسط مهرناز در ساعت 9:41 | لینک
|
پنجشنبه نهم مهر 1388
دیشب شب بدی داشتم تا صبح گریه میکردم امروز با چشمای پف کرده و صورت قلمبه رفتم سر کار .مدیرمون تا منو دید گفت چی به روز خودت آوردی ومجبور شدم براش بگم که دوست خیلی عزیزم برای همیشه رفته ایران وکجا وکی دست بده تا بتونیم دوباره همدیگه رو ببینیم.عادت کردن ودل کندن خیلی سخته .و فکر میکنم این صفت توی وجود ما ایرونیا بارزتر باشه.بهر حال ما به عاطفی تر بودن معروفیم و این در بیشتر مواقع صد در صد صحیح است.بهر حال شب خوبی را نگذروندم وامروز صبح مجبور شدم مسکن بخورم چون سرم مثل یه کوه سنگین شده بود.آقای همسر و بچه ها خیلی سعی کردن از غصه خوردنم کم کنند اما من حوصله هیچ چی رو نداشتم.جالب اینکه این دوست وهمکار از من خیلی بزرگتر و تقریبا جای مادرم بود ونصیحت و راهنمایی وحتی بعضی مواقع غرغرهاشو دوست داشتم.امروز دلم خیلی گرفته .الان که دارم این پست رو مینویسم بغض بدی گلوم رو گرفته نمیدونم چرا این شعر شاملو میاد توی ذهنم
شب
ورود بی انتهای ستارگان که میگذرد
وسوگواران دراز گیسو
بر دو جانب رود
یادآورد کدام خاطره را
با قصیده نفسگیر غوکان
تعزیتی می کنند..............................................
پیوست:حالم که جا بیاد میام یه پست خوب مینویسم![]()
نوشته شده توسط مهرناز در ساعت 9:57 | لینک
|