چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387
مدتیست که روزمرگی مثل همیشه احاطه ام کرده .خوردن وخوابیدن وکارکردن جزئی همیشگی از من شده .نمیدانم نویسنده های که دوشغله هستند چطور همزمان مینویسند وکار میکنند .چطور بین زندگی کاری ونوشتن تفکیک برقرار میکنند .چطور میتوانندفکرشان را آزاد کنند وبرای مردم بنویسند بسرایند وخودشان هی درگیر باشند .فکر میکنم کمی سخت باشد اینکه افکارت را در آن واحد به چندین نقطه مختلف بفرستی وتازه بخواهی از تفکرت استفاده سازنده ببری.حرفی بزنی وخودت درگیر مطلب دیگر باشی .فکر میکنم وبلاگ نویسی هم تقریبا چیزی در همین حدود است. وتناسب نود ونه درصدی با اوقات فراغت دارد. لااقل در مورد من این مطلب صادق است.اینکه دوست دارم وقت زیاد با آرامش داشته باشم تا بنویسم .لب تاب را ببرم توی آشپزخانه (بهترین جای خانه از نظر من) بنشینم روی صندلی وهی قهوه بخورم وهی تایپ کنم .فضای دلپذیری که دلم میخواهدش و وقتش را ندارم .البته بعضیها هم شاید عکس این مطلب باشند یعنی وقتش را داشته باشند اما ننویسند حرفی برای گفتن نداشته باشند یا نخواهند بگویند............بگذریم.اسم قهوه آوردم یاد مطلبی افتادم.
چند روز پیش کتاب کم حجمی را که از ایران با خودم آورده بودم خواندم .(کافه پیانو)داستان در موردمدیر یک مجله است که با بستن آن کافه ای را برای امرار معاشش افتتاح میکند آدمهای مختلف والبته روشنفکر داستان هر کدام با علاقه به یک نوع قهوه خاص موشکافی شخصیت میشدند که در نوع خودش بسیار منحصر به فرد بود ومن تا چند روز با خودم فکر میکردم راستی میشود آدمها را از روی علایق وسلایقشان شناخت .مثلا شخصیت مشتریی که اسپرسو میخورد با آنکه قهوه ترک میخورد از زمین تا آسمان بود .کتاب علاوه بر ساختار محکمش از یک جامعه شناسی قوی بهره میبرد وبدون توجه به حجم کمش سرشار از گفتنیهابود.
الغرض قصد نقد کتاب را نداشتم دوست داشتم دوستان خوب وبلاگی ام در مورد شخصیت آدمها ورابطه آن با علایقشان بگویند ومثال بیاورند.همه دوستانم را دعوت میکنم.
نوشته شده توسط مهرناز در ساعت 11:9 | لینک
|
